1398/11/03 10:49

هیچ وقت اجازه ندهید ترس هایتان تصمیم بگیرند

توسط مدیر / 0 نظر

ترس ها و کارهایی که به خاطر آن انجامشان ندادیم

احساسات آزاردهنده‌ای در دنیا وجود دارد ولی شاید یکی از بدترین آن‌ها ترس باشد. وقتی با خودم فکر می‌کنم و می‌بینم تمام کارهایی که موفق به انجام آن‌ها نشده‌ام به دلیل ترس از شکست خوردن بوده است، در آن صورت از درون احساس درد می‌کنم.

در دبیرستان عاشق دختری زیبا به نام شری بودم ولی هرگز به او اظهار نکردم زیرا ترس هایم نجوا می‌کردند: "ممکن است او از تو خوشش نیاید." هم‌چنین به یاد دارم که بعد از یک جلسه تمرین، تیم فوتبال کلاس دوم راهنمایی‌ام را ترک کردم زیرا از رقابت می‌ترسیدم. و یا هیچ‌گاه کاندیدا بودن مامور بازرسی دانش‌آموزان را فراموش نمی‌کنم که آخر کار ناگهان جا زدم، چرا که از صحبت کردن در جلوی جمع مدرسه می‌ترسیدم.

همین طور در طول زندگی‌ام کلاس‌هایی بودند که هیچ‌گاه در آن‌ها حضور پیدا نکردم. دوست‌هایی بودند که هرگز با آن‌ها دوست نشدم و تیم‌هایی بودند که هرگز در آن‌ها بازی نکردم.

همه و همه به خاطر این ترس‌های زشت ولی واقعی بوده است. من گفته‌ی شکسپیر در داستانش «معیار برای معیار» را دوست دارم:

"شک و تردیدهای ما خائن هستند، و ترس داشتن از اقدام موجب می‌شود، لذتی را که اغلب اوقات ممکن است نصیبمان بشود، از دست بدهیم."

 

 

افرادی که با ترس‌هایشان مقابله کردند

یک دفعه پدرم حرفی را به من زد که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. او گفت: "شان! هیچ وقت اجازه نده ترس‌هایت برای تو تصمیم بگیرند. تو تصمیم بگیر." آیا این فکر خوبی نیست؟ درباره تمام کارهای قهرمانانه‌ای که مردم با رودرویی ترس‌هایشان انجام داده‌اند، فکر کنید.

درباره نلسون ماندلا فکر کنید. او در سرنگونی سیستم ستمگر آپارتاید افریقای چنوبی موثر بود. ماندلا، سال‌ها قبل از انتخاب شدن به عنوان اولین رئیس جمهور غیر سفید پوست افریقای جنوبی، به اتهام انتقاد علیه آپارتاید به مدت بیست و هفت سال (فقط تصور کنید) زندانی شد. چه می‌شد اگر به خاطر ترس‌هایش هیچ‌ وقت جرات نمی‌کرد علیه این سیستم مبارزه کند؟

همچنین شجاعت و تسلیم‌ناپذیری سوزان ب. آنتونی را در مبارزه طولانی‌ای که بالاخره موجب گرفتن حق رای زنان در قانون اساسی امریکا شد، در نظر بگیرید.

یا در مورد وینستون چرچیل، نخست وزیر انگلیس در جنگ جهانی دوم فکر کنید که در جنگ علیه نازی‌های آلمانی موجب پیروزی دنیا شد. چه می‌شد اگر به خاطر وجود شک و تردید در درونخهعخود، در طول جنگ ترسو می‌بود؟

مطمئنا تمام اعمال خوب چه توسط مردم معروف و چه توسط مردم عادی، رودروی ترس‌ها انجام گرفته‌اند.

 

بعد از روبرویی با ترس‌تان حس خوبی خواهید داشت

عمل کردن رودرروی ترس هرگز آسان نخواهد بود ولی بعدا همیشه از انجام آن خوش‌حال خواهید شد. در ظرف آخرین سال کالجم چند واحد کم داشتم و به همین دلیل نگاه سریعی به برنامه کلاسی‌ام انداختم تا چیزی پیدا کنم که ساعات مورد نظر را پر کند. وقتی به «تدریس صدای خصوصی» به عنوان کلاس آواز رسیدم با خودم گفتم: "چرا نباید قدمی به بیرون از منطقه آسایش و آرامشم بگذارم و سعی‌ام را بکنم؟"

مواظب بودم تا در جلسات خصوصی ثبت‌نام کنم نه در جلسات گروهی. چون نمی‌خواستم با آواز خواندن جلوی دانش‌آموزان دیگر، خودم را مسخره کنم.

همه چیز به خوبی پیش می‌رفت تا این‌که در آخر ترم، پروفسور آوازم این خبر تکان دهنده را داد: «راستی شان! تصمیم داری جلوی دیگر دانش‌آموزان جه آهنگی را بخوانی؟»

با انزجار گفتم:«منظورتان چیست؟»

پروفسور گفت:«خوب، الزامات کلاس می‌گوید که شما حداقل یک‌بار باید جلوی دانش‌آموزان دیگر کلاس آواز، آواز بخوانی.»

به طرز قاطعی گفتم:«فکر خوبی نیست.»

پروفسور گفت:«آه، چیز خیلی مهمی نخواهد بود.»

جلوی یک گروه آدم مرا به طور فیزیکی بیمار می‌کرد. با خودم فکر کردم: «چه‌طوری می‌خواهم از زیر این یکی در بروم؟» نمی‌توانستم به خودم اجازه دهم که این کار را بکنم چون در چند سال گذشته با گروه‌های بسیاری صحبت کرده بودم و به آن‌ها پیشنهاد داده بودم که هرگز اجازه ندهند هراس‌هایشان برایشان تصمیم بگیرند. حالا... نوبت خودم بود.

پیوسته در ذهنم مرور می‌کردم "شان! شجاعت! حداقل باید سعی خودت را بکنی."

آن روز هراس‌انگیز بالاخره فرا رسید. همان‌طور که وارد «اتاق وحشتناک» شدم، (جایی که می‌بایست برای نخستین بار جلوی گروهی ظاهر می‌شدم و آهنگم را می‌خواندم) مدام سعی کردم تا خودم را راضی کنم: «آرام باش شان! نمی‌تواند این‌قدر سخت باشد.» ولی پیوسته بدتر می‌شد.

وقتی متوجه شدم تقریبا تمام کسانی که در آن‌جا حضور دارند یا متخصص موسیقی و یا از متخصصین سینمایی هستند، بیش از پیش هراسناک ترسیدم. منظورم این است که این مردم واقعا می‌دانستند چه‌طور باید آواز بخوانند. آن‌‌ها از بچگی در نمایش‌های اپرایی و کنسرت‌ها، موسیقی کر اجرا می‌کردند. ترسم زمانی بیشتر شد که اولین دانش‌آموز را صدا کردند و آهنگی از نمایش ل. میرزبل را خواند که حتی بهتر از آهنگ اصلی مورد نظر بود. با این جال، کلاس، وقاحت این را داشت که او را هنرسجی کند. یک نفر گفت:«من فکر می‌کنم چهچه‌ان یک کمی زیر بود.» وای خدای من، درباره من چه فکری خواهند کرد؟

-"شان! نوبت توست."

حالا نوبت من بود. همین طور که جلوی کلاس، و در فاصله سه میلیون سال نوری دور از منطقه آسایش و آرامش ایستاده بودم، مدام تکرار می‌کردم: «شجاعت!  باورم نمی‌شود دارم چنین کاری می‌کنم! شجاعت. باورم نمی‌شود چنین کاری می‌کنم.» با لرزش گفتم: من می‌خواهم آهنگ «در خیابانی که تو زندگی می‌کنی» از خانم زیبایم را بخوانم.

همان طور که نوازنده شروع کرد به زدن مقدمه، تمام چشم‌ها به من خیره شد. نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم که فکر نکنم:«چه‌طوری؟ من چه طوری خودم را در چنین شرایطی قرار دهم؟» و از روی لبخندهایی که روی صورت همه بود به نظر می‌رسید که مثلا می‌خواهند مرا جدی بگیرند.

خواندم:"قبلا از این خیابان عبور کرده‌ام ..."

حتی قبل از این‌که به خط دوم برسم، نشانه‌ هیچان در صورت دانش‌آموزان تبدیل به تشویش شد. آن‌قدر مضطرب بودم که بدنم به تنگی شلوار لی‌ای که از خشک‌شویی آمده باشد، به نظر می‌رسید. می‌بایست هر کلمه را فشار می‌دادم تا بیرون بیاید.

نزدیک آخر آهنگ یک نت وقعا زیر است که من در تمریناتم آن را به سختی به زبان می‌آوردم. حالا با وحشت انتظار آن را می‌کشیدم ولی همین طور که آن نت نزدیک می‌شد فکر کردم:"برو بابا انجامش بده!"

یاد نمی‌آورم که آیا آن نت را خواندم یا نه. فقط یادم می‌آید که چندتا از دانش‌آموزان آن قدر خجالت کشیدند که علی رغم تمام تلاششان طاقت نیاوردند مرا نگاه کنند. زود تمام کردم و نشستم. سکوت حاکم شد. هیچ کس نمی‌دانست چه بگوید.

-"شان! خیلی خوب بود"

طوری که انگار باورش نمی‌کردم. بدون اعتنا گفتم:"خیلی ممنون."

ولی می‌دانید، هر چند این تجربه تقریبا مرا کشت، اما وقتی آن کلاس درس را ترک کردم و به تنهایی در پارکینگ خالی به سوی اتوموبیلم رفتم، به خودم افتخار می‌کردم. احساس خوبی از دستاورد شخصی‌ام داشتم و صادقانه به این‌که دیگران چه فکری درباره نت زیرم می‌کردند، اهمیت نمی‌دادم. چون دوام آورده بودم، به خودم افتخار می‌کردم.

 

هیچ‌گاه اجازه ندهید ترس ها و هراس‌هایتان تصمیم بگیرند

همان‌طور که ادموند هیلاری اولین شخصی که به قله اورست صعود کرد گفته است:« ما بر کوه پیروز نمی‌شویم بلکه بر خودمان پیروز می‌شویم.» پس دفعه دیگر که خواستید:

  • با کسی دوست شوید
  • خود را در برابر فشار همسالان نبازید
  • عادات قدیمی را ترک کنید
  • مهرت جدیدی را تجربه نمایید
  • برای عضویت در تیمی امتحان دهید
  • برای بازی در در نمایشی هنرآزمایی نمایید
  • از اولین و بهترین فرد مورد نظر تقاضای دوستی کنید
  • شغلتان را تغییر دهید
  • درگیر شوید
  • خودتان باشید

یا حتی در حضور عموم آواز بخوانید... انجامش دهید! ... حتی زمانی که تمام ترس‌ها و تردیدهایتان می‌زنند: «تو از همه بدتری.» ، «تو شکست می‌خوری.» یا «سعی بی‌خودی نکن.»

هیچ‌گاه اجازه ندهید ترس ها و هراس‌هایتان تصمیم بگیرند. شما تصمیم بگیرید.

 

منبع: هفت قدم در راه موفقیت، نوشته شان کاوی